دوم دبیرستان که بودم یه کلاس زبان میرفتم.از همه کوچیک تر بودم.يع خانومِ ام بود خيلى ازم بزرگتر بود شايد اون موقع بيست و هشت نه سالش بود.روسريش هميشه جلو بود.فارسىُ سخت حرف ميزد نميدونم چرا.انگليسيشم خيلى خوب بود.منِ شونزده ساله تو يه كلاس كه توش احتمالا دختراى هفده هجده ساله ام بودن با اين خانومِ خيلى دوس شده بودم.زنگ تفريح ها كلى باهم حرف ميزديم.ميخنديديم.بعد كه من ديگه اونجا نرفتم اين خانومِ تا سال ها عيد نوروزُ غديرُ تولدمُ تبريك ميگفت.(اره من ساداتم با اينكه هركى ميفهمه شاخ در مياره :)) بهم نمياد)من اصن تولدش يادم نبود.تا اينكه بالاخره ديگه تبريك نگفت.
نميدونم چرا يادش افتادم.
چقد دلم براى اون دوره از زندگيم تنگ شده.بيرون رفتناى خانوادگى و هفتگى با شكيلا.دوستاى دبيرستانم.چت كردنام با محمدايمن سر زنگ فيزيك.
ينى يه روز مياد كه من دلم واسه اون موقع ها تنگ نشه؟خسته ام از حس كردنِ اين جاهاى خالى تو زندگيم.
اون موقع همه چى خيلى ساده تر بود.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری