باهاشون عکس می گیرم و تو عکسام می خندم.
من شاد شادم.
و فکر تو در گوشه ی کوچکی از ذهنم جای گنده ای را اشغال کرده.
و بغض تو در قسمتی از گلویم آماس کرده.
می خندم.
بلند.
دوستم می گوید چقدر بانمک ذوق می کنی برای یک لیوان آب زرشک.
و من فکر می کنم چقدر تو ، توی ذهنم هستی .
آنقدر هنوز هستی که گاهی فراموش می کنم مقابل که هستم و چه می گویم.
دلقک بازی درمی آورم .
و دوستانم هرهر می خندند و من شاد از خنده ی آن ها بغضت را به ته ته حنجره ام می فرستم تا شب،در تنهایی ام با شب پره ی گیر کرده در اتاق بگریم.او برای آزادیه از میان رفته اش و من برای خود از دست رفته ام.
می دانی که.. دیگر ماهر شده ام در پنهان کردن ذره های وجودت .
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری