خرید بک لینک

درباره سایت

کوآرو

آخرین مطالب

امکانات وب

به راستی چه چیز بدتر از احساس تنهاییست؟

امروز امتحان نهایی داشتم. دینی.

از همون لحظه ای که پامو گذاشتم تو مدرسه احساس تنهایی وجودمو گرفت.

بچه های راهنمایی رو دیدم و دبستانو اما خیلی تنها بودم.

دوستای دبیرستانم هرکدوم رفته بودن پیش دوستاز قدیمشون و جوری به نظر میومدن که انگار خیلی کشته مرده همن ولی باور کن حتی شماره همم ندارن.

من فقط برای کسایی که می شناختم سر تکون دادم و اونا هم.

وقتی دیدم خیلی تنها ام رفتم تو ایستگاه نشستم و منتظر اتوبوس شدم.

همه یه عالمه دوست دورو برشون دارن .

همش سعی می کنم خودمو قانع کنم ی گم تو مامانتو داری باباتو داری شکیلا رو داری.

ولی شکیلا رو به زور دوهفته یه بار میبینم.

مامانم ؟ مامان نازنینم. برم بهش چی بگم؟ بگم من خیلی تنهام؟

بابام . بابام همیشه احساسمو درک می کنه چون خیلی شبیهشم ولی باهاش راحت نیستم.

آریا.. که هروقت گریمو میبینه عذاب می کشه و میاد بوسم می کنه و دستای کوچولوشو رو موهام می ذاره.

برگمو که می دم و میام بیرون دمغم،به خاطر دیدن دوستای قدیمی .

و بچه ها بی حوصله بودنمو پای بد دادن امتحانم می ذارن .

این دوست های به اصطلاح دوست .. این دوستای زمان شادی یادم میارن هنوز همون کیانایی ام که از تنها بودن وحشت داره.

و اشک هامو پاک می کنم و از اتاق میرم بیرون.

برچسب: نویسنده: ایلیا جعفری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 1:26

صفحه بندی