امروز امتحان نهایی داشتم. دینی.
از همون لحظه ای که پامو گذاشتم تو مدرسه احساس تنهایی وجودمو گرفت.
بچه های راهنمایی رو دیدم و دبستانو اما خیلی تنها بودم.
دوستای دبیرستانم هرکدوم رفته بودن پیش دوستاز قدیمشون و جوری به نظر میومدن که انگار خیلی کشته مرده همن ولی باور کن حتی شماره همم ندارن.
من فقط برای کسایی که می شناختم سر تکون دادم و اونا هم.
وقتی دیدم خیلی تنها ام رفتم تو ایستگاه نشستم و منتظر اتوبوس شدم.
همه یه عالمه دوست دورو برشون دارن .
همش سعی می کنم خودمو قانع کنم ی گم تو مامانتو داری باباتو داری شکیلا رو داری.
ولی شکیلا رو به زور دوهفته یه بار میبینم.
مامانم ؟ مامان نازنینم. برم بهش چی بگم؟ بگم من خیلی تنهام؟
بابام . بابام همیشه احساسمو درک می کنه چون خیلی شبیهشم ولی باهاش راحت نیستم.
آریا.. که هروقت گریمو میبینه عذاب می کشه و میاد بوسم می کنه و دستای کوچولوشو رو موهام می ذاره.
برگمو که می دم و میام بیرون دمغم،به خاطر دیدن دوستای قدیمی .
و بچه ها بی حوصله بودنمو پای بد دادن امتحانم می ذارن .
این دوست های به اصطلاح دوست .. این دوستای زمان شادی یادم میارن هنوز همون کیانایی ام که از تنها بودن وحشت داره.
و اشک هامو پاک می کنم و از اتاق میرم بیرون.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری