یلدا را جشن میگیرید انگار این پاییز به جای خون و غم، برگ های زرد روی زمین را پوشانده بود و به جای دود و غبار و مرگ ، بوی باران و خاکِ نمدار توی تهران پیچیده بود.انگار سوز، سوزِ سرمای قبل از برف بود نه سوزِ سرمای اضطراب و دلهره و خفقان.انگار گرما گرمای آتشِ بخاریه خانه هایمان بود نه گرمای دست های یخ زده ی کولبرها.انگار سرخیِ دست هایشان به خاطره انار دون کردن بود نه به خاطره کشتارهایشان.
طولانی ترین شب را جشن میگیریم انگار این روزها تمامشان شب نیستند.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری