کلِ روز به ساعت که نگاه میکنم میبینم جفت شدن.
میام خونه کلید در حیاطُ ندارم و کسی خونه نیست که درُ باز کنه.
توی تاکسی دانشجوی دکترا با کت و شلوار آبی بهم از بیسکوئیتی که میخوره تعارف میکنه و من با لحنِ خیلی جدی تر از حد نیاز، ساخته شده توسط احساس عدم امنیت فردی به وسیله ی شهری که توش زندگی میکنم میگم نه ممنون.
برچسب:
نویسنده: ایلیا جعفری